پارت هفتاد :

آصف اما راحت فهمید، آن لبانی که کمرنگ به سمت پایین کش آمده و آن پلک‌هایی که حال چین غم بر گوشه‌هایش افتاده باعث شد به راحتی او را بفهمد، در این مدت آنقدر او را فهمیده و از بَر شده بود که هر واکنشش را به راحتی آب خوردن تشخیص می‌داد؛ پس بدون توجه به رفت و آمد مردم و خدمه‌ی بیمارستان، دست به زیر چانه‌ی پناه برد که همین باعث شد نگاه دخترک دوباره میخ آصف شود.
«چی شده پناه؟»
پناه لبخند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    عالی بود ممنون عزیزم 🩷🩷🩷🌷🌷

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    0

    جون بابا تمرین چی کنه نکنه تو باشگاه هااا 😉😁😂

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    عالی بود عزیزم 😍 واین است معجزه ی عشق خیلی واسه پناه عزیز هم خوشحال شدم 🥹❤️❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😊😊👌

    ۷ ماه پیش
  • آمنه

    0

    عالی بود ممنون بانو

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۷ ماه پیش
کپی شد!